ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بهونه شد...

سلام به جوجولیه مامان گلم، روحم، زندگیم... عسلم، بخاطر وجود شما من امسال ماه رمضون و مهمون مامانی اینا هستم، البته من و شما با هم اینجا مهمونیم، مهمونای روزه خور ... سحری ها و افطاری ها اینجا صفای خاصه خودشو داره، یاد گدشته می افتم ، البته من چون در زمان مجردی یا درس می خوندم یا کار می کردم، سحری ها رو معمولا نمی تونستم خوش اخلاق بیدار شم ... اما الان که خودم مامان شدم، مامانم و خیلی درک می کنم... کی بشه که ابوالفضل مامان هم روزه بگیره و من برای اومدن بابا محسن و ابوالفضلم افطاری درست کنم و سحری بیدارشون کنم... قربون پسره روزه گیرم برم من ... ...
12 مرداد 1390

اولین سحری...

سلام به ابوالفضل جیگر مامان امروز اولین سحری و من و پسرم با هم خوردیم، البته روزه نیستیما فقط توی سحری خوردن شریک بودیم... ...
12 مرداد 1390

5 روز دیگه...

ابوالفضل مامان سلام امروز 10 مرداد، حاجی داییم همه رو واسه افطار دعوت کرده بود، با اینکه امروز یوم الشک بود، ولی چون از یک ماه پیش دعوت کرده بود و در ضمن هیئت هم بود، دیگه نشد جابجاش کنن و افطاری دادن، همه رفتن، فقط مامانیه من نرفتن، دستشون درد نکنه که بخاطر من و شما زحمت کشیدن و موندن که مراقبمون باشن... با مامانی رفتم آخرین ویزیت و شدم. خانوم دکتر خواست یکشنبه رو تعیین کنه، که با بی قراریه من شنبه رو پیشنهاد داد. پس اگه خدا بخواد، پسره مامان، شنبه صبح، 15 مرداد، بدنیا میاد... باید تقریبا5 روزه دیگه صبر کنم عسل من... می خوام این چند روزو زیاد فکر نکنم، کمی استرس دارم، خیلی دلم می خواد روی گلتو ببینم... می بوسمت و م...
10 مرداد 1390

یکی یکی دارن میان...

سلام فرشته کوچولوی خودم میدونی مال خود مامانی؟ میدونی مامان خیلی دوست داره؟ میدونی داری حسابی واسه مامانی ناز می کنی؟ میدونی دیگه مامانی طاقت نداره؟ میدونی دل تو دل مامانی نیست بغلت کنه؟ اگه همه ی اینا رو میدونی پس مامانی قول بده دیگه جمعه ی بعد بغلم باشی، باشه؟؟؟ فرشته کوچولوهایی که با تو بودن دارن یکی یکی میان، نوبت تو مامان، دیگه من فقط چشم انتظار توام که بیای... پس این جمعه بیا... ...
7 مرداد 1390

صبر مامانی...

سلام پسره نازنازیه من امروز 5شنبه 6 مرداد90، رفتم سونو و تست ضربان قلب دادم... نمی دونی چه کیفی داد،20 دقیقه کامل مامان بود و ابوالفضل، توی یه اتاق، تنها، 20 دقیقه ی بهشتی، که من صدای قلبتو شنیدم، وقتی تکون می خوردی ضربان قلبت بیشتر می شد، چه هیجانی داشت، با اینکه یکمی داشت کمرم درد می گرفت(آخه نباید تکون می خوردم)، خیلی چسبید، اومدم بیرون مامانی تعجب کرد، متوجه نشده بود اون صدایی که فضای اتاق انتظار و در برگرفته بود، صدای قلب جیگر طلای نوه ش بود، وقتی بهش گفتم چقدر ذوق کرد... بعد سونو دادم... توی سونو امروز38 هفته و 1روزه هستی، وزنت2950 گرمه، و تنها مشکل این بود که مایع دور جنین از حد طبیعی کمی کمتر بود، باید بیش...
6 مرداد 1390

39 هفته... وای...

سلام توپی می گم چرا اینقدر دلتنگتم، خب حق دارم دیگه مامان، 39 هفته صبر و انتظار کم چیزی نیست که، فردا 38 هفته تموم می شه و وارد 39 هفته می شی... یعنی تو هم اینقدر منتظر هستی که بیای بیرون و مامانی و ببینی؟ یعنی تو هم اینقدر منتظر هستی که از اون جای تنگ بیای و توی آغوش مامانی جا بگیری؟ یا اینکه نه؟؟؟ پسرم خیلی از دوستای وبلاگیم که تقریبا سن بارداریشون با من بوده زایمان کردن و الان فرشته هاشون توی بغلشونه، خیلی براشون خوشحالم... منم دیگه خسته شدم و دوست دارم زودتر ببینمت... خیلی هوادار داریا، هممون منتظرتیم،بابا محسن که هرروز حالتو می پرسه و دوست داره توی این چند روز حسابی بزرگتر شی... دیروز دایی هادی می گفت که خودم...
4 مرداد 1390

بریچی...

سلام قلقلیه مامان بهت گفتم تنبل... البته از ته دل نبوده ها... ولی تنبلی دیگه... آخه گل پسری چرا نچرخیدی؟ یعنی اینقدر جات تنگ بوده که نتونستی بچرخی؟ یا اینکه واقعا تنبلی؟ الهی قربون تنبلیت برم من... از خدا خواسته بودم که اگه زایمان طبیعی برای من و پسرم مشکلی پیش نمیاره همه چیزشو فراهم کنه که بتونم زایمان طبیعی داشته باشم، ولی اگه سزارین به نفعمونه اصلا پسرم نچرخه، که فعلا اینطور بوده و مامانیه من نچرخیدن... این چهارشنبه باید برم سونوی آخرمو بدم... اونموقع مشخص می شه که اینوری هستیم یا اونوری... در کل خوشحالم که کمتر از ده روز دیگه توی بغل مامانی... ایشاالله دوست دارم مامانیه من، ابوالفضلم ...
3 مرداد 1390